برای ثبت در تاریخ

 

گاهی در اوج خستگی حرکتی ازت سر می زنه که تا مدت ها خودت و به خاطرش سرزنش می کنی. به شدت احساس عذابِ وجدان دارم.

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
تگ ها :


محاکمه

 

آقای ابطحی! شما دوست داشتنی ترین دروغگوی دنیا هستید!

چگونه می شود صد نفر را یکجا محاکمه کرد؟ از دیدنِ چهره ء تکیده و نحیفِ آقای ابطحی به اندازه تمام خبر های مرگی که این روزها یکی یکی می شنوم ناراحت شدم.  چه ها گذشته بر این چهره های خسته و پیر و رنجور؟!

"الله اکبر گویانِ محله ء ما امشب رساتر از شب های پیش فریاد می زدند!"

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها :


وصف حال

تپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته

رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد

"فرخی یزدی"

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
تگ ها :


کاش قوی بودم

امروز ساعت 3  از خانه خارج شدم با هزار افسوس و ای کاش. ( شاید به خاطر نگرانی های مادر بود که زودتر نرفتم شاید هم به اندازه همه آنهایی که امروز رفتند جرات نداشتم ) . از ونک که به سمت پایین حرکت می کردیم تعدادی از سبزپوشان که معلوم بود پراکند شده بودند به سمت بالا می آمدند با دست های رو به آسمان به علامت ویکتوری. از ماشین ها می خواستند که بوق بزنند. نزدیکی های  پارک ساعی خیابان بسته شده بود و از سمت راست به سمت بالاموتور سوارهای نیروهای ویژه در حال حرکت بودند  به اندازهء تمام این روزها نیروهای امنیتی دیدم. بیشتر،  آنهایی که یکپارچه سیاه بودند نظر را جلب می کردند درست مثل فیلمها با نقاب سیاه! حوالیِ فاطمی و زرتشت هم همینطور بود. قبل از اینکه اخبار شلوغی نماز جمعه را از این و آن بشنوم وضعیت آن ساعت خیابان ها نشان می داد که چه خبر بوده! خیابان 16 آذر ساعت 4 بوی دود می داد! از لاشه ء سطل آشغال های خیابان کارگر و فوج فوج ماموری که توی خیابان بود می شد حدس زد که مردم سر پیمانشان بوده اند. حالا می فهمم چطور دیشب خبری از گشت های شبانه ء حسینیهء ارشاد و میدان محسنی نبود! 

 راستی! چطور می شود اینهمه هم وطن در سقوط هواپیما کشته شوند و صدا و سیما به خود زحمت گذاشتن یک آرم سیاه گوشه تصویر تلویزیون را هم ندهد!

پ.ن: از خواندن نامهء فاطمه شمس به همسرش شدیدا متاثر شدم. هیچ ندارم که بگویم فقط دعا می کنم که صبور باشند!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :


18 تیر

شب ها اگه حواست به ساعت نباشه صدای الله اکبر ها رو که می شنوی می تونی مطمئن باشی که ساعت باید بین 10 تا 10:30 باشه.

این چند وقت اخیر کم نبودند تعداد خبرهای دستگیر شدگانِ  آنهایی که از تو خونه هاشون الله اکبر می گفتن. تا قبل از این می ترسیدیم از اینکه تو مهمونی ها صدای موزیک بره بالا نکنه زنگمون و بزنن و تذکر بدن یا بگیرنمون حالا می ترسیم از تو خونه هامون الله اکبر بگیم برای اولی هیچ وقت پامون به اوین نمی رسید اما برای اینکه قطعا میرسه.......تغییر هم اندازه ای داره آخه!!! 

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸
تگ ها :


برای تهران

تهران هم با ماست! مه گرفته و مغموم!

بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهان است، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته
نفس بشکسته در هذیان گرم
مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...

"احمد شاملو"

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦
تگ ها :


بازتاب نظر قطعی شورای نگهبان

 

 

دوباره دیشب نظرات مردم از صدا سیما پخش شد. تا به حال یادم نمیاد دوربین های صدا و سیما برای نظرخواهی از مردم دنبالِ خانم های بی حجاب رفته باشند. یادم نمیاد حتی با یه نفر که موهای سرش معلوم نیست اما روسریِ رنگی داره هم مصاحبه کرده باشند دیگه چه برسه به اینکه آرایش داشته باشه و موهاش هم معلوم باشه. این دقیقا چیزیه که دیشب صدا و سیما نشون داد بعد از اعلام قطعیِ نظر شورای نگهبان. از بین 10 نفری که نظرشون و گفتند 8 تاشون یا مردایی بودند که صورتشون شش تیغ بود و پیرهن مردونه ء آستین کوتاه تنشون بود یا خانم هایی با روسریِ رنگی، موهای رنگ کرده که از روسری زده بیرون و ماتیک! چرا فکر می کنن اونایی که نشسته اند جلوی این جعبه جادویی احمق اند. اصلا چطور میشه که صدا و سیما به خودش اجازه میده فقط نظرهای موافق خودش و پخش کنه؟ این و بهش میگن رسانه ء ملی؟!  یعنی کلا نه فقط در مورد انتخابات، در موارد دیگه هم نظرِ همه اونهایی که میان جلوی دوربین های صدا و سیما عینا شبیهِ هم ِ. مثلا:

شما فکر می کنین از این اغتشاشات که در شرایط کنونی در جامعه وجود داره که خوشحال میشه؟ نفر اول: دشمن

نفر دوم: مسلما دشمن

نفر سوم" دشمن های مسلمین

نفر اِن ام: دشمن .

ای بابا این دشمن یعنی چی آخه؟

شما به کی رای دادین و نظرتون راجع به این آشوب ها چیه؟

یه آدم معمولی: من شخصا به آقای موسوی رای دادم. اما این آشوب ها زندگیِ من و مختل کرده  .

یه خانم بی حجاب: من خودم به موسوی رای دادم ولی این تضاهرات ها واقعا غیر منطقی هستند .

یه آدم محجبه : من به مهندس موسوی رای دادم اما این  کارها جز اینکه دلِ  دشمنانمون رو شاد می کنه نتیجه ء دیگه ای نداره.

ای بابا آخه شما که جواب های مردم و جور می کنین اقلا یه کم هم فکر قاطیش کنین.  یه کم کمتر تابلو کنین تا اقلا کمتر به شعور ماهایی که نشستیم جلوی این جعبه جادویی بر بخوره. یعنی اگه یکی از این مجری های شبکه خبر رو تو خیابون ببینم هر چی دلم می خواد نثارشون می کنم.

 

 

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
تگ ها :


آرامش در تهران

آرامش در تهران برقرار شده. چند روزیه که دیگه خبری از تجمع ها نیست دیگه صدای تیرو کشت و کشتار نمیاد. دیگه کسی جرات اعتراض به حق نگرفته اش و نداره. نمی دونم اسم اینو میشه گذاشت آرامش یا نه. اما هر بار که از خونه می زنم بیرون و یکی از این لندکروزرها یا بنزهای سیاه با آژیر از کنارم رد میشن تن و بدنم می لرزه، صدای موتور که می شنوم دلم هوری می ریزه. نمی دونم اسم این و میشه گذاشت آرامش یا نه. به همه با نگاه مشکوکی نگاه می کنم حتی آدم هایی که بی خیال ار کنارم رد میشن. شب ها صدای الله اکبر ها رو که می شنوم دلم آروم می گیره .نمی دونم چه انگیره ای این جماعت رو هر شب می کشونه به پشت بام خونه هاشون هر چند ته دل تحسینش می کنم. دیگه خبری از تجمع گشتی ها تو میدون محسنی یا زیر پل پارک وی نیست آخه آرامش به طور کامل در تهران برقرار شده. اما هنوز نمی دونم اسم اینو میشه گذاشت آرامش یا نه!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٥
تگ ها :


 

سه سال مدت کمی نیست. دوباره می نویسم. حالا که اینجا را می بینم تغییراتم را بهتر می فهمم انگار. بزرگ شدن اینقدر درد دارد؟ با بغض آمده ام اینبار! روزی نیست که اشک نریزم برای همه آنهایی که مثل ندا هر روز جان می دهند و برای همه این شوق و اشتاقِ آنهایی که هنوز هر شب با حرص الله اکبر می گویند.

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳
تگ ها :


 

هر وقت سر حالم  آدم هایی دو رو برم پیدا میشن که صد برابرِ من انرژی دارن و سرحالن!

حالا چند روزیه که احساس کسلی و خستگی و یکنواختی می کنم، درست همین چند روز از زمین و آسمون آدم هایی پیدا شده اند که من در مقابلشون با روحیه و پرانرژی ام!!

 

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۳
تگ ها :


...

Today is mine, from early in the morning i have been recieving congts! well good to have a day in which so many friends who might be damn busy to give a call rest of the days, remember you & send you congts even through sms in this special day of yours infact it's me who insists on making this day special,& expect every stuff to be done differently!

well, never be unhappy of this opinion at least there should be a day different from others in a year!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢
تگ ها :


سفر

با وجود گذشت زمان و تغییراتی که در اطرافت رخ می دهد باز هم لحظه هایی از راه می رسند که تو را با خود می برند به زمان و مکانی که یادش را باید برای همیشه در دلت نگه داری!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤
تگ ها :


دم شما گرم جناب حافظ!

سحرم دولت بيدار به بالين آمد          

                              گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد

قدحی سرکش و سرخوش به تماشا بخرام      

                              تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد

مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای        

                                که زصحرای ختن آهوی مشکين آمد

گريه آبی به رخ سوختگان باز آورد              

                                ناله فريادرس عاشق مسکين آمد

مرغ دل باز هوادار کمان ابروييست          

                                ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد

ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست      

                                که به کام دل من آن بشد و اين آمد

 رسم بد عهدی ايام چو ديد ابر بهار       

                               گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد

چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل        

                                عنبرافشان به تماشای رياحين آمد

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤
تگ ها :


 

همه جا مه غليظ، دود را می بينی بالای سرمان؟ کم مانده تا ديگر چيزی نبينيم، انقدر بی حوصلگی ها و بی تفاوتی های همديگر را دود کرديم و فرستاديم به هوا که ديگر نفس هم نمی توانيم بکشيم!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢
تگ ها :


زمان... تحول... تظاهر!

وقتی ۲۵ ساله می شوی مشکل بتوانی دل ببندي، وابسته شوی ، مثل آن روزها که مدرسه می رفتی و يا حتی دانشگاه! يادت هست؟! يک سلام و عليک کوتاه هم می توانست شروع يک ارتباط قوی باشد! نه اينکه اين روزها احتمالش صفر باشد! اما می دانم که دوستی هايی مثل همين دوستی های ۱۳، ۱۴ ساله ای که دارم ، ديگر تکرار نخواهد شد!اينها که گفتم راجع به دوست هايم بود خانواده که بحث اش جداست! حالا فکرش را بکنيد که بعد از اين همه سال کسی بيايد که تو بايد فکر کنی مثلا خواهر واقعی توست! يا مثلا  از يک لحظه خاص به بعد بايد فکر کنی که  يک مادر و پدر ديگری هم داری! خيلی راحت!! - فکر کن از اين به بعد تو دو تا مامان و دو تا بابا داری!- می بيني...خيلی راحت!! ...... هميشه کسانی که از همان زمان امضا کردن ها و انگشت زدن ها و آن دست در دست هم گذاشتن ها و دعاهای عاقد به بعد خيلی راحت يک نفر ديگر  به غيراز مادر خود را - مامان - صدا می کنند برايم عجيب هستند! بيشتر از اينکه مثل بعضی ها ذوق کنم و بگم : آخی چقدر صميمی! به نظرم تظاهر می آيد!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۸
تگ ها :


برای پرهام عزيز!

امروز هم مثل همه روزهای ديگه بود شايد يک کم فرق داشت يه کم سرحال تر از روزهای ديگه بودم! مثل هميشه اومدم شرکت اما از  همون دمِ در همه چی يه جور ديگه بود يه شلوغيه عجيبی که البته بعدا فهميدم که هيچ رطی به خبری که بعدا شنيدم نداشت اما دلشوره گرفته بودم  وارد قسمت که شدم دوستم با يه حالت نگرانی پرسيد خبر داري؟!!! منم يه دفعه هول کردم و فکر هزارتا اتفاق بد اومد تو ذهنم گفت اون و ديدی رو ديوار؟!!!!تا خودم و به اون اعلاميه برسونم و اسمی که روش نوشته بود و بخونم .........خيلی حال بدی بود!!!!اصلا دلم نمی خواست اون فاميلی رو بخونم!زدم تو صورتم و گفتم واااااای بابای پرهام!!!!!!!!کلی خدا خدا کردم که وقتی زنگ می زنم و از بابک می پرسم بگه باباش نبوده .......چه می دونم يه وابسته دوری بوده!!!!.....اونهم خبر نداشت تا از ته و توی قضيه سر در بياره از بقيه همکارا شنيدم که متاسفانه .....همونی بود که دوست نداشتم بشونم! بابای پرهام!! انگار در مورد اونايی که هميشه تو شاديهات بودن و هميشه تو شادی هاشون بوديم و هميشه از هم صحبتی باهاشون لذت می بريم و با هاشون می گيم و می خنديم دوست نداريم به هيچ وجه تو اين موقعيت ببينيمشون!!! وقتی بهش زنگ زدم دلم می خواست اونقدر قوی می بودم که صدام نمی لرزيد دلم می خواست يه حرف هايی نه مثل همين حرف هايی که همه می زنن ، می زدم! چه می دونم يه چيزی غير از غم آخرت باشه و تسليت می گم و .....دلم می خواست بهش می گفتم قوی باش! اما... نشد.... بغض داشت! من هم! دلم می خواست با همون زبان محاوره ايه ساختگيش که فقط من و بابک و خودش می فهميم بهم می گفت : chik mik.... اما....

دوستی يه زمانی بهم گفت: هر سختی ای که تو زندگی پيش مياد بدون که قدرت تحمل و مقابله با اون سختی هم درون تو افزايش پيدا کرده! پس حتما می تونی از پَسِش بر بيای!!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ ها :


کوه بايد شد و ماند!

نمی توانيم از هست ها به زور بخواهيم بر وفق مراد ما باشند! هست ها را که به واقع بپذيريم ،‌آنوقت خود خواهند خواست که بر وفق مراد ما باشند بی هيچ زور و اجباری!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
تگ ها :


من

دور می شوم دورِ دور!

خودم را جا گذاشته ام جايی انگار!

 مثل همه متعلقات ديگرم که مدام جا می گذارمشان ، خودم دارد همان بلايی سرش می آيد که کيف پول و موبايل و کليدخانه مدام سرشان می آيد! يا همان موقع يادم می افتد يا تا زمانی که دوباره نخواهمشان نبودنشان را احساس نمی کنم.

حالا درست همان زمانيست که می خواهمش، خودم را می گويم! خوب ، مثل همه چيزهايی که جا می گذارم و بعد می خواهم يادم بيايد که آخرين بار کجا بوده ام ، چه می کرده ام  بايد مرور کنم.....ديشب....نه ديروز ظهر...توی شرکت...نه دريروز صبح !....نه......هفته پيش همون موقع که! ....يک ماه پيش؟....توی اون کتابفروشي؟!...نه ، با سارا بودم!.....نه .... خونه مامان اينا؟! ..... شمال؟!........نه.....باز هم بايد دور شوم دورِ دور!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۸
تگ ها :


دستپاچه ام!

هر چه پيش می رويم انگار بايد ، نبايدهايی که برای خود می سازيم بيشتر می شوند.هر نقش بايدها و نبايدهای خاص خودش را دارد هر چه نقش هايی که می پذيريم بيشتر می شوند انگار دست و پايمان بسته تر می شود.شايد تصوير تصورهايمان در دنيای واقعی اين حس را منتقل می کند.شايد!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :


معادله

نمی دونم وقتی خيلی فکر می کنم حرف نمی زنم ...یا وقتی حرف نمی زنم خيلی فکر می کنم!

  
نویسنده : mood moody ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
تگ ها :